روزی از
روز ها مدرسه اون
روز روز یکشنبه بود. من صبح ساعت یک ربع به ۷بیدار شدم ورفتم دست و صورتم راشستم وروی میز نشستم و صبحانه ی خود را میل کردم بعد رفتم لباس هایم را پوشیدم و کیف برداشتم و به مدرسه راه افتادم وقتی که رسیدم دم مدرسه دیدم آقای جعفری جلوی در مدرسه ایستاده بود با او سلام و احوال پرسی کردم و به داخل کلاس رفتم و دیدم هیچ کسی نیامده هنوز کیف خود را گزاشتم روی میز و دانه دانه بچه به کلاس وارد میشدند و دیدم شیدا سفیدی مسئول صبگاه مدرسه به بچه ها میگوید همگی بیاید مراسم صبگاه رفتیم و.... وبعد مراسم به کلاس رفتیم قرار بود معلم مطالعات امتحان بگیرد درس ۳و۴خلاصه با استرس رفتیم کلاس دیدیم معلمی نیامده هم میخواست معلم هنر بیاید وهم مطالعات ووقتی که دیدیم خبری از هیچ معلمی نیست رفتیم پیش آقای حیدری واز او درخواست کردیم که ورزش کنیم او به ما اجازه داد که ورزش کنیم توپ را برداشتیم به حیاط مدرسه رفتیم و ورزش کردیم و رفتیم از مدیر مدرسه سوال کردیم که آقای حیدری ما ام
روز معلم داریم یا نه مدیر جواب داد امروز خیر وما با خوشحالی هر سه زنگ را ورزش کردیم و آن روز بهترین روز بود و به بچه ها خیلی خوش گذشت و........ امیر حسین علیزاده لطف کنید نظر بدید خاطره روزانه...
ما را در سایت خاطره روزانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1400 ساعت: 10:01