خاطره روزانه

خرید بک لینک

امکانات وب

روزی از روز ها مدرسه اون روز روز یکشنبه بود. من صبح ساعت یک ربع به ۷بیدار شدم ورفتم دست و صورتم راشستم وروی میز نشستم و صبحانه ی خود را میل کردم بعد رفتم لباس هایم را پوشیدم و کیف برداشتم و به مدرسه ر خاطره روزانه...ادامه مطلب

ما را در سایت خاطره روزانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1400 ساعت: 10:01

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود...

خاطره روزانه...

ما را در سایت خاطره روزانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 21:27

من امروز صبح ک از خواب بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم بعد اومدم صبحونه خوردم . لباسامو پوشیدم رفتم خونه مادربزرگم داروهاشو بدم داروهاشو ک دادم راه افتادم ک بیام مدرسه . تو راه با چند نفر روبه رو شدم و باهاشون سلام و علیک کردم .وارد حیاط مدرسه خاطره روزانه...ادامه مطلب

ما را در سایت خاطره روزانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 21:27

صفحه بندی